تبليغاتX
ای روزهای خوب...

ای روزهای خوب...

جایی فقط برای نوشتن...همین و بس!

 

: به شعر آری گفتم!...چه روز خوبی بود!

 

می خواهم راز بزرگی را به ات بگویم: شعر بزرگ ترین چیزی است که وجود دارد...

█▄

·       مطالب سبز رنگ، قابل کلیک اند!

A                   بهترین ها:

ü                 بهترین کتاب ماه گذشته ام: گفتگو در کاتدرال (ماریو بارگاس یوسا)

* جمله های قرمز رنگ- خونین رنگ- همه از این کتاب (گفتگو در کاتدرال) نقل می شوند. کتابی که هم خون تازه به رگ های رُمان ریخته و هم خون دوستانم را که می ریختند، داشتم می خواندمش...

ü                 بهترین فیلم ماه گذشته ام: گرسنه (کارگردان: هنینگ کارلسون/ اقتباسی از رمان گرسنه(هامسون))

ü                 بهترین اتفاق ماه گذشته ام: شرکت در رفراندوم کارگاه شعر کرج

* بهترین، یعنی چیزی که بدی اش از بقیه کم تر است...

▄█

شاید چند روزی، چند هفته ای درباره اش حرف زده باشند. بعد همه شان به اش عادت کرده اند، یادشان رفته...مگر همه چیز توی این مملکت همین جور نیست،...؟

عادت می کنیم و یادمان نمی رود. می بخشیم اما فراموش نمی کنیم...نه! اصلا  نمی بخشیم و توی دل، فحش هم می دهیم...عادت هم اگر بخواهد، ما نمی کنیمش!...مبارزه می کنیم. هر طوری، هر جایی، هر شکلی...مبارزه از راه هایی که کمترین آسیب را داشته باشد...انگار مسأله ی ما بهتر است این باشد تا عادت...

جزم اندیش یا متفکر،...این مملکت بدجوری شروع کرده و بدجوری هم تمام می کند، درست مثل ما...

▄▄

A                   سلام و تشکر و از این دست آیین ها...

امسال با همه ی بدی های خردادش و با همه ی گریه های تیرش، یک اتفاق خوب برای من دارد: آشتی با ادبیات. حالا از قصه ی قهرش که بگذریم و از داستان آشتی اش؛ اما از دو شخصیت اصلی این داستان، بی انصافی است که بگذرم:

(دکتر آینده)افشین حیدری، خواهرزاده ام؛ و دکتر سید مهدی موسوی، استاد این روزهای ادبیاتم...

افشین: یک موجودِ باهوشِ بلند پرواز ِ بلند قدِ سمج که کارگاه مهدی موسوی را گذاشت توی سفره ی چهارشنبه های من،...ممنون افشین! این به آن دَر، که من هم ادبیات را گذاشتم توی سفره ی زندگی تو!...

█▄

اگر حالت را بهتر می کند، بگو. اما درباره اش فکر کن. وقتی که حالم بحرانی است، شروع می کنم به گفتن یک راز، اما بعد پشیمان می شوم و از کسانی که به نقطه ضعفم پی برده اند نفرتم می گیرد. خوش ندارم که فردا از من متنفر شوی...

A                   راز من و...جنسیت و...این جا ایران است و ...

دختر بودن با وجود همه ی مزیت هایش نسبت به پسر بودن؛ بدی هایی دارد که فقط یکی شان، می تواند به تنهایی از پس همه ی بدی های پسر بودن بربیاید، مخصوصا که این جا ایران است...(اَه! چه جمله ی کلیشه ای!)

مثلا من اگر دوستی (همین که می گویم دوست، خودش یک دنیا انتحار است!) به نام استاد دکتر سید مهدی موسوی داشته باشم، و بخواهم صدایش بزنم نباید به او بگویم "مهدی"، ...وقار حکم می کند که بگویم "آقای موسوی"، "آقای دکتر"، "استاد موسوی"، "آقای دکتر موسوی" یا دست بالا خیلی آوانگاردش می شود "دکتر جان"، و "استاد" یا "دکتر" خالی!...راستی با اغماض، "سید" هم می شود گفت!

مثلا من اگر دوستی به نام استاد دکتر سید مهدی موسوی داشته باشم، و دلم برایش تنگ شود، نباید بگویم، " دلم برات تنگ شده!"...ارزش های نخ نما شده ی حاکم، حکم می کند که بگویم "آقای موسوی دل ما برای شعرهای شما تنگ شده!" یا " دکتر جان! حالتان چطور است؟" یا " آقای موسوی، گفتیم سراغی بگیریم از شما و شعرهایتان" یا "استاد! حال شما و خانواده ی محترم چطور است؟" و...

مثلا من اگر دوستی به اسم سید مهدی موسوی داشته باشم و مهدی موسوی اش، دکتر نباشد و شاعر نباشد و استاد نباشد و سید نباشد،...نه می توانم صدایش کنم و نه بهانه ای هست که سرپوش دلتنگی ام کنمش!...آن وقت بهترین دختر دنیا هستم و نجیب ترین خاله توی ایران و مسلمان ترین خانم در اصفهان خشک این روزها...

حالا من به زبان یک خانم مسلمان اصفهانی از آقای موسوی که دلمان برای شعرهایشان تنگ شده تشکر می کنم، که من را توی کارگاهش راه داد و هلم داد توی آغوش ادبیات و خجالتم را ریخت که از هماغوشی با ادبیات نترسم و غریبگی نکنم! من به زبان دختر ِ نجیب  ِ ایرانی تشکر می کنم،...او به هر زبانی می خواهد بخواند...

▄█

از این که وبلاگ هامان دارد آپ می شود، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که دوستان تازه ای توی چهارشنبه هایم پیدا شده اند، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که هر جای ایران که باشم، اس ام اس نوستالژیک "کارگاه شعر، فردا 4شنبه، ساعت..." به من می رسد، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که شعرهای تازه ای، کتاب های تازه ای، آدم های تازه ای توی تمام زندگی ام پیدا شده اند، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که آدم، هنوز هست و فقط یک مفهوم نیست، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که یک درصد امید، لای خرت و پرت های روزهای سیاه انباری پیدا کرده ام، علیرغم گریه های این روزها، خوشحالم!

از این که...

اما آدم خوشحالی نیستم...برای ادامه دادن، یک دلخوشی گــُنده لازم است...

...گـُـه روی گـُـه گذاشتن با شور و شوق. یک کپه ی کوچک امروز، فردا کمی بیشتر، پس فردا یک کپه ی حسابی. تا یک کوه بزرگ از گــُه درست می شد. و حالا بخورش، تا ذره ی آخر. این بلایی است که سر من آمده،...

▄▄

A                   شعر است یا شعار؟...محمد حسینی مقدم بگوید.

این شعر حقیر را یا شعر این حقیر را، نه آن طوری بخوانید که شعرهای فاطمه اختصاری را می خوانید و نه آن طور که شعر ترانه های شهرام شب پره را!...این شعر معمولی را معمولی بخوانید، نامردی نکنید: نظربدهید... شماها دیگه به من توجه کنین، لطفا!

 * همه ی آدم هایی که اسمشان را آوردم، دوست دارم و خودم را زورکی دوستشان می کنم...

   عشق از غرور قوی تر بود...

A                  

با احترام به استاد محمد رضا شجریان

و با یاد شهید سهراب اعرابی...

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده...

 

ستاره ها این شب ها کبود و بی رنگ اند

برای دیدن روزی که نیـست، می جنگند

 

به آسمان خون می پاشد از دلی که شکست

ستاره ی ما شب را نخواست...رفت از دست

 

نه ماه را می فهمد شب و نه دردِ  تو را

 سیاه کرده تنت را و رویِ زردِ تو را

□□□

کسی میـانِ اشک ِ تو درد می ریزد

 شکنجه می شوم و خون سرد می ریزد

 

دعا شدی که نمیریم زیرِ چوب ِ خدا

 که خورد توی سرم...گریه ات... بدونِ صدا

 

"کسی به فلسفه ی پر زدن می اندیـشد" (1)

 پدر به فرزندش در کفن می اندیـشد

 

شهیــد شد مادر تا جنازه ات را دید

 پریدی از سرِ خوابم تو با لباس سفید

...

کسی خدا شد و در من کنـار زد خود را

 و توی حلقه ی ِ اشک تو دار زد خود را

□□□

تو نیستی، چمدان نیست،... کفش هایت کــو؟

کسی صدا زد: " سهراب! خب یه چیزی بگو"

 

فقط حماسه ی سبز تو مانده رویِ درخت

رها شده بـا بـاد از حصـار ِ بنــد  ِ رخت(2)

□□□

شبی که... چندمِ خرداد بود؟... و ثانیه هاش

 شبیه مرثیه -غمگین- عبـور کـرد... یواش

 

دچار پرسه زدن در امامُ حسین شدیم

 به عشق آزادی، جمع توی ِ عین(ع)! شدیم

 

دروغ ها را خوردیم و درد را دیدیــم

 و ضربه های خبرهای زرد را دیدیــم

 

تمام حادثه یک ضرب ، جمع در مشتت

گره شدم در خونی که ریخت بر پشتت

...

دوباره بازی خوردیم و شکلِ درد شدیم

 ستونِ کوچک نشریّه هایِ زرد شدیم

□□□

بخند فارغ از مرز بین مرد--و--زن

 به خط خطی سیاهی به دور ِ چشم وطن

 

به تلخی بی پـایان، درون قصّه ی من ...

چه خــوب می شد پایانِ تلخ داشت، وطن! (3)

 

که از سیاهی چشمت، شبش سیاه تر است

که از ستاره هم انگار بی پناه تر است

□□□

"شهید را آوردند، افتخــار بده!

 به حرمت آزادی، تو هم شعــار بده!..."

...

                                        چــشم!

: برای آزادی از قضاوت زندان

 رهــا شدن توی سبز پرچم ایــران

 

برای سرخی لب هــات وقت رقصیدن

 سفیدی دندانت زمــان خندیدن

 

برای میلاد بچه ای به اسم امیــد

 که از بلندی برج تو روی عــشق پرید...

...

شعار شد شاعر تا شبیه مُـشت شود

 شعار شد شعرم تا خطی درشت شود:

 

"از خون جوانان وطن لاله دمیده"

...

جنازه ی یک زن پشت شــعر پیدا شد

 شبیه من،..." شاعر این شعر  زیر شکنجه کشته شد!"

____________

اشارات:

(1) سید مهدی موسوی

 (2) باید امشب بروم/ باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم/ و به سمتی بروم/ که درختان حماسی پیداست...(سهراب سپهری)

 (3) یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!...(دیالوگ فیلم درباره ی الی)

 

و تمام زندگی ام در این آرزو گذشت که به چیزی اعتقاد پیدا کنم، و تمام زندگی ام یک دروغ  بود، من به هیچ چیز اعتقاد ندارم.

█▄

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست مهم تر از متن:

با توجه به مهم ترین نظرات، شعر را اصلاح کرده ام...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط اکرم امینی  |